سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دل تنها
سه شنبه 90 خرداد 17 :: 11:16 عصر ::  نویسنده : رضا       

دور از این هیاهو

دلم کویر می خواهد و

تنهایی و سکوت و

آغوش ِ سرد ِ شبی که آتشم را فرو نشاند.

نه دیوار،

نه در،

نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،

نه پایی که در نوردد مرزهایم،

نه قلبی که بشکند سکوتم،

نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،

نه روحی که آویزانم شود.

من باشم و

تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند

و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست !




موضوع مطلب :


سه شنبه 90 خرداد 17 :: 12:2 صبح ::  نویسنده : رضا       

بگذار اول غزلم آرزو کنم

ای کاش باز با تو شبی گفتگو کنم

وقتی که آمدی و بمانی اذان بگو

تا من برای خیر ِ عمل ها وضو کنم

 یک جا بایست...!

این سخنم عاشقانه است )

(اینکه خلاف قبله تان رو به او کنم

باید برای خستگی بغض های خود

آغوش و شانه های تو را جستجو کنم

خود را شبیه کور و گدایی در آورم

هر شب کنار کوچه تو را باز بو کنم

تا اینکه متهم نشوم..صورت تو را

با کل عاشقان قَدَر رو به رو کنم

صد ها هزار دفعه .. نه ! اینبار واقعی ست

باید که فرش پاره ی دل را رفو کنم

(امشب برای ماندن تو نذر می کنم)




موضوع مطلب :


یکشنبه 90 خرداد 15 :: 1:13 صبح ::  نویسنده : رضا       

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو
نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوسم میدارند
وسط قصه میشه سربه سر من میذارند
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میذارند
میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم
میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
که با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دلا کمین کنم قایم بشم
ولی با این همه حرفا منم مثل اونام
یه دروغگو میشم ورد زبونا
یه نفر پیدا بشه بهم بگه چیکار کنم
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟




موضوع مطلب :


شنبه 90 خرداد 14 :: 12:8 صبح ::  نویسنده : رضا       

می خواستم با نفس های تو برای شعر هایم ترانه بسازم

می خواستم با نگاه توبه تما شای دنیا بنشینم

می خواستم دست های تو به من صداقت هدیه کند

خیالی بود....خوابی بود...که عصر یک روز بارانی سراغ من امده بود

از تو یاد گرفتم که با (ن...ف...ر...ت)

نفرت را تجربه کنم

نفرت در ایینه چشمانت دیدم!!!

نفرت را در بغض صدا یت شنیدم!!!

تو زلالی چشمهایم را با ابرهای نفرت پوشاندی!!!

تو ارامش دروازه های قلبم را با نفرت به ویرانه کشاندی

من و تو با نفرت یک ورق از دفتر زندگیمان را سیاه کردیم




موضوع مطلب :


یکشنبه 90 خرداد 8 :: 8:32 عصر ::  نویسنده : رضا       

حالم خوب است
اما
دلم تنگ آن روزهایی شده که می توانستم از ته دل بخندم
دلم تنگ شده
خیلی تنگ...
بگذار با زیاد خندیدن هایم همه فکر کنند سرخوشم
خودم که می دانم نیستم...




موضوع مطلب :


شنبه 90 خرداد 7 :: 6:16 عصر ::  نویسنده : رضا       

نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم

نه مجنون تر از مجنونم و نه فرهاد تر از فرهادم

فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم

اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم

بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم




موضوع مطلب :


جمعه 90 خرداد 6 :: 1:9 عصر ::  نویسنده : رضا       

بگو آیا به یاد من دمی سر می کنی یا نه.....

تو هم یادی ز پرواز کبوتر می کنی یانه.....

دل من تشنه و خواهان یک جرعه نگاه توست.....

مرا در شهد چشمانت شناور می کنی یا نه.....

هزاران بار گفتم دوستت دارم عزیز دل

بگو احساس قلبم را تو باور می کنی یانه....

تمام شعرهای سبز و نارنجی برای توست

غزلهای مرا ایا تو از بر می کنی یا نه......

نوشتم نام زیبای تو را بر صفحه قلبم

توایا اسم من را ثبت دفتر می کنی یا نه......

وحرف اخر من این که شبهای سیاهم را

به مهتاب خود منور می کنی یا نه.....




موضوع مطلب :


پنج شنبه 90 خرداد 5 :: 3:27 عصر ::  نویسنده : رضا       

قمار عشق  ....

 تاس می ریزم.... مثل همیشه تاس می خندد به خیال من  ....

تاس بریز.. جفت شش... مثل همیشه تو بردی  ...

و من هر روز می بازم در قمار روزگار  ...

به چه میخندی؟ به لب های دوخته شده ام یا نگاه سرد خاموشم؟؟  

باز هم تاس بریز... من حذف می شوم از بازی  ....

داور بر می خیزد و با لبخندی دستهایت را می فشارد.... تو بردی  ...

و با نیشخندی می گوید : بازنده محکوم است به تنهایی  ....

لبهایت می خندند و چشمان من از شکوه لبخند تو مات می شوند و در این اندیشه ام که زیباترین چیز در دنیا لبخند توست




موضوع مطلب :


چهارشنبه 90 خرداد 4 :: 3:57 عصر ::  نویسنده : رضا       

چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند


و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند

چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید

چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است


اما کسی نبود همیشه من بودم و


من و تنهایی و...

این دفتر شعرم...

 

و در آخر تنهایی رو دوست دارم چون خیلی تنهاست.......




موضوع مطلب :


سه شنبه 90 خرداد 3 :: 8:44 عصر ::  نویسنده : رضا       

باز هم نرم و آهسته از متن تاریکی ها می گذرم

و پشت همان هزار پیچ همیشگی برای آسمان ،

شمعی روشن می کنم

و به جای همه شمع ها از پروانه های سوخته ، عذر می خواهم.

بغض را به پاس الفت دیرینه ، می گذارم بماند دیرتر از همه برود

اما حرف من ، چون کاغذ مچاله ای در باد می دود

نمی دانم کجای این بی کجایی پر شتاب آرام می گیرد .

باید بروم

باید دست های بی روز و بی عشقم را از این همه تلاطم رها کنم

تا دورترین های بی روز و بی عشقم را از این همه تلاطم رها کنم

تا دورترین ...




موضوع مطلب :


<   1   2   3   >   
 
درباره وبلاگ

پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 42
بازدید دیروز: 63
کل بازدیدها: 255163